امام علی (ع):
گنج‌هاى روزى در وسعت اخلاق نهفته است.
Saturday, 17 April , 2021
امروز : شنبه, ۲۸ فروردین , ۱۴۰۰ - 6 رمضان 1442
شناسه خبر : 1233
  پرینتخانه » روزنگار تاریخ انتشار : 12 آگوست 2017 - 19:56 |

پلانی که هر شب تکرار خواهد شد

پلانی که هر شب در من تکرار خواهد شد امشب با نگاهی به آغاز رسید و می دانم هیچ وقت پایانی نخواهد داشت،درد هیچ نقطه کوری در بدن ندارد و در این لحظه بند بند وجود را به ستوه آورده است اما فرصت دیگری برای نوشتن امشب ندارم و هر جور است باید گوشه ای […]

پلانی که هر شب در من تکرار خواهد شد امشب با نگاهی به آغاز رسید و می دانم هیچ وقت پایانی نخواهد داشت،درد هیچ نقطه کوری در بدن ندارد و در این لحظه بند بند وجود را به ستوه آورده است اما فرصت دیگری برای نوشتن امشب ندارم و هر جور است باید گوشه ای از این ماجرای تمام را نوشت.

برایم شال آورده است

نمی دانم تار و پوذش چند گره دارد

اما خوب می دانم هر بار که باد بوزد

چندین هزار واژه از جنس مهربانی دور گردنم خواهد پیچید

و آنگاه این منم که شعر می شوم و شیدایی

و اما امشب اینقدر آمدنش بوی بودن می داد که هنوز نرفته است با اینکه ساعتی است من در گوشه اتاقم دست به قلم شده ام هنوز در همان قاب از شال سبزی می گوید که بدرقه سفرم شده است و من باز دلباختگی های بین الحرمین را از آن استشمام می کنم،باید اعتراف کنم امشب قلبم حسابی درد می کند، حسابی که می گویم خیلی حسابیست از اون حسابی ها…ولی با همه حجم دردی که داره آروم و زنده تر شده!

از شبی سخن می گویم که درعصر آهن ، ثانیه ها آشناتر می شوند ؛روشنی از عشق، سایبان از بید مجنون و جشنی در میان یک ماجرا برپا می شود،تا حالا  شده در یک سکوت پر همهمه، در یک فضای محدود و رسمی تمام وجودتان برای یک حس خوب به جشن بنشیند؟ وای که نمی دانید چه لذتی دارد کف پا تا مغز سر آدم به وجد وادار می شود و اما خیلی آرام نشستی و دنیایت را مرور می کنی.

یک نفر امشب آبی بود،موسم نیلوفری را چهار فصل چشم کرد،من در جستجوی عشق، در اشتیاق لحظه زیبای یک سلام ، این روزها وامانده در خویش سبد سبد نیلوفر می چینم…۷ روز تنها ۷ روز به پایان برنامه ۲۸ سالگی و آروزهایش مانده است و من در این روزهای نرسیده به پایان عجب بی هوا و غیر منتظره به آرزویی رسیدم که تمام نبودن ها را بود کرده است.

قاب کوچکی برایم آورده است، تکلیف ماجرا معلوم است، یک کار هنری…و شالی که باغ گل است و تابلوی عشق بازی آبرنگ و قلمو و قرار است روزهای سفر سر من را داغ کند از شور عشق تا برای ماندن طاقت بیاورم و برای بودن بجنگم، امشب به سپاه عشق تجهیز شدم و از ادوات محبت لبریز و آیا هیچ چیز دیگری می توانست اینگونه مرا دگرگون کند که انگشتانم در این لحظه بی حس و سست از آرامش درون بر روی صفحه کلید سرسره بازی کنند.

امان از یک بشقاب قورمه سبزی که اینگونه بساط مهر می چیند و سفره عشق پهن می کند، امان از غذایی که همان اول ماجرا خوش نمک بودن و دلبری را خوب بلد بود و دلی را بیدار کرد برای این روزها با چند وجب روغن!

سفری در پیش دارم برای تمدید زندگی ….برای فرصت دوباره  گرفتن از خدا…برای امتداد فهم نرگس های مقیم شده در زمستان…سفری برای ایستادن مقابل زندگی و یقه کشی از یک درد که های من هنوز برنامه های پر تب و تابی دارم…می فهمی؟ های من هنوز عاشقم… گردبادی از واژه ها در سرم چرخ می خورد،یاخته های مغزم بی هوا به هم می کوبند باران کلمات که باریدن بگیرد آرام می شوم اما ای کاش که هیچ وقت پشت آن میز نگاه در نگاه تو تمام نمی شد…امشب به حرمت این همه مهربانی ات لاجوردی آسمان هم بغض کرده است و گویی هوای باریدن دارد…امان از تابستان کویر و گرمایی که جرات باریدن را از آسمان گرفته است و گرنه بوی باران و کاه گل تا آن سوی مرزها می دوید…حتی خاک باغچه هم می خواهد حرف بزند اما او نیز مثل من برایش رمقی نمانده است.کاش تو برایم  حرف میزدی…

راستی باید بروم هر چند مرا میلی نبود و به احترام نگاهتان عزم را جزم و قدم در راه گذاشتم…راستی اگر بروم بازهم روزی می رسد که قورمه سبزی را بی بهانه روی اجاق گاز بذاری و من با صد بهانه آدرس گلفروشی را حفظ شوم؟؟؟امشب خیلی حرف داشتم خیلی… اما جسم بر روح و جان غالب شده و یاری نمی کند تنها به رسم ادب چند خطی  گمشده تر از یک خدانگهدار عجیب و غریب!

برمی گردم

بازهم نجوا…نجوای توست نیلوفرم

نیستم این روزها…نه اینکه دلم نباشد

دستم به قلم نیست…نمی رود

هوای حوصله ابریست

بد قولی نمی کنم، حتما برمی گردم

اما چگونه اش را نمی دانم…

و تو

بهار که شد برو پاي درخت نارنج…همانجا كه عطرش مرا ياد خدا مي اندازد

بنشین و گل ها را در دامنت بریز..بباف  غنچه ها را به هم …

بوی دلتنگی در امتداد این سیاهه ی باریک هنووووز هیچ نشده …به مشمام می رسد

بوی خوب تو می دهد قاف قرار

هنوز جای انگشتان تو که بر تن کلمات می زدی به وضوح پیداست

مهربانم…اینجا تنها تو را می خواهد و می خواند…نه واژه های حقیر مرا

گفتی زود بر گرد…می آیم و رج می زنم صفحه به صفحه پائیزی که دلش می خواهد یک روز غروب جمعه دست در دست تو خش خش برگ های کوچه های ده بالا را قدم برد…می آیم به شوق نگاهی که اگر برایش ستار بنوازنند روزگار را به تار مهربانی سرمست می کنم…می آیم هر جور شده اما نمی دانم چگونه می آیم؟

به امید “طلوع دوباره تو در هر روز من ”

حسابی مواظب خودت باش…دیگه رفتم…

 

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
  • با نگارش نظرات خود، در وب سایت همراهمان باشید.
  • دیدگاه های ارسال شده، پس از تایید در  وبسایت فاطمه شریفی منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.