امام علی (ع):
گنج‌هاى روزى در وسعت اخلاق نهفته است.
Saturday, 17 April , 2021
امروز : شنبه, ۲۸ فروردین , ۱۴۰۰ - 6 رمضان 1442
شناسه خبر : 775
  پرینتخانه » روزنگار تاریخ انتشار : 25 دسامبر 2016 - 20:10 |

رد پای نخبگان

هستند آدم هایی که زمان های خالی خود را با ما صحبت می کنند اما باید قدر آن هایی را بدانیم که زمانشان را خالی می کنند که نه تنها با ما صحبت کنند، بلکه به حرف های پس و پیش ما نیز با تمام وجود گوش فرا می دهند. از خیابانی که سال ها […]

هستند آدم هایی که زمان های خالی خود را با ما صحبت می کنند اما باید قدر آن هایی را بدانیم که زمانشان را خالی می کنند که نه تنها با ما صحبت کنند، بلکه به حرف های پس و پیش ما نیز با تمام وجود گوش فرا می دهند.

از خیابانی که سال ها مسیر اصلی من برای رسیدن به محل کار محسوب می شد بارها و بارها گذشته بودم و چندباری می خواستم به این رد پا نزدیک شوم اما همواره می گفتم چیزی برای گفتن در میدان مغزهای متفکر و برترین های استان ندارم و تا امروز که خوشبختی من افزون شد و ملاقاتی از جنس اندیشه و حضور نزدیک خداوند رقم خورد و این جمله در ذهنم تداعی شد که  قرار گرفتن در فضای فکر و اندیشه ثوابی نیکوست.

ادب، آرامش، متانت و وسعت نگاهش می توانست تعریفی از یک نخبه واقعی را یادآور شود، نخبه ای که اخلاق و زیبایی های طبیعت را می شناسد و به عظمت نمودار می کند تا بتوانی انسانی با فکری سالم و به دور از دغدغه های مخرب هیجان زده در جامعه امروز را در یابی.مثل همیشه برای ورود به یک فضای جدید برای آموختن برنامه هایم را نوشته بودم و تصمیم داشتم در زمانی محدود صحبت کنم و از این فرصت گران بهره مند شوم،مثل همیشه شرایط فضای ورود به کاغذ و قلم در این ملاقات فراهم نشد و همه چیز در اتفاقاتی پیوسته اما متفاوت پیش می رفت.سادگی و ناداری من هر لحظه بیش تر رخ می نمود و اینکه چقدر ذهن و وجودم نیاز به بریدن شاخه های اضافه دارد، بر گذشته ام پیشی می گرفت.

در حال حاضر که ساعاتی از آن ملاقات گذشته است می توان استاد خطابش  کرد، چون مثل آن اساتید دانشگاه که در کتاب ها و فیلم ها بیشتر قابل دسترسند رفتار می کرد و چشمی به وسعت آسمان داشت، آسمانی که دلش هوای باریدن، شکوفه دیدن و به بار نشستن تمام درختچه های کوچک و جوانه های سبز پیش رویش را دارد  و خلاصه  آنچه در جان قلم می گنجد تنها حرفیست از هزاران، کاندر عبارت آمد.

باز هم همزاد پنداری با “جانتان” در وجودم زنده شده بود و جاناتانی که نتوانسته بود مدت ها از پرواز سخن بگوید آزاد شد و جملاتی کاملا فی البداهه گفتم: خوشحالم اینجا هستم چون از هیجان، فعالیت های قالبی و سیاسی نگری رها شده و در کنار صاحبان تفکر می توانم نفس بکشم و از این دم و بازدم ارزشمند بهره ببرم…و بقیه جملات را دقیق به خاطر ندارم…واکنش ارزشمندی به این جمله دیدم و نمی دانستم کلامم به اشتباه جاری شده است یا نه! فقط جانتان وجودم را در آسمان می دیدم.

درست مثل استادی که تنها به فکر ساختن است و می خواهد از کارگاه ذهنش اثری بسازد که چشم نواز و تعالی بخش باشد از فعالیت های حوزه کاری مجموعه تحت مدیریش سخن گفت و این کویری که روبرویش چشم به آسمان دوخته بود را به سیرابی نزدیک ساخت و چه لذت بخش است جایی که مرا به واژه دانایی پیوند می داد…همان جا تصمیم هایی بزرگ گرفتم زیرا پرواز را بار دیگر به چشم می دیدم حتی به قیمت تجربۀ بارها و بارها شکسته بالی.

تصمیم هایی گرفتم که به زودی با کمک خدای مهربان و برای تغییر این همه ندانستن یک به یک و با صبوری و تلاش به اجرا می رسند…کاش زنگ این کلاس نمی خورد تا بیشتر سیراب از دانسته های استاد می شدم.دست به قلم بردم و گفتند چیزی ننویسید و صحبت می کنیم، مورد خاصی نیست…منم که همیشه قلم به دست  بوده ام به هر سختی بود قلم را کنار گذاشتم و سعی کردم برای به خاطرسپردن تمام نکته ها نهایت دقت را به کار بگیرم.

به یاد دارم استادی داشتم به نام دکتر حسین معتمد طوسی برای فراگیری درس ارتباطات بین الملل که همیشه سر کلاس هایش می گفت: ننویسید، با تمرکز گوش کنید و مطلب را دریافت کنید…فرصت برای نوشتن زیاد است اما برای یادگرفتن و هم اندیشی کم…و این یادآوری فرصت های کم برای یادگرفتن هم در ملاقات امروز بسیار برایم پر قدر شد.

بیش تر از آنچه سهم داشتم و لایق بودم زمان اختصاص دادند و با چند نسخه مجله به من در فهم ماجراهای پیش رو کمک کردند.در برابر دریای دانایی استاد چیزی برای عرضه نداشتم جز چند سطری قلم دوانی که آدرس همین سایت را برای بهره مندی از رهنمودهایشان ارائه کردم وسر به زیر انداخته و سربلند از این توفیق دیدار، بنیاد نخبگان استان یزد را ترک کردم.

صدای ناز می آید، 

صدای کودک پرواز می آید

 صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد

معلم در کلاس درس حاضر شد

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا

 همه برپا

 چه برپایی شد آن برپا

معلم نشئتی دارد

 معلم علم را در قلب می کارد

 معلم گفته ها دارد

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا…

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
  • با نگارش نظرات خود، در وب سایت همراهمان باشید.
  • دیدگاه های ارسال شده، پس از تایید در  وبسایت فاطمه شریفی منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.