صدای سکوت

گاندی می گوید من هیچ گناهی را بزرگ تر از این نمی شناسم که بی گناهان را به نام خدا زیر فشار قرار دهند.او به عنوان یکی از بزرگترین الگوهای اجتماعی زندگی من در فراز و نشیب تمام دوران ها نسخه هایی التیام بخش و راهنما دارد. روزهای زیادی سر و کارم شده بود با […]

گاندی می گوید من هیچ گناهی را بزرگ تر از این نمی شناسم که بی گناهان را به نام خدا زیر فشار قرار دهند.او به عنوان یکی از بزرگترین الگوهای اجتماعی زندگی من در فراز و نشیب تمام دوران ها نسخه هایی التیام بخش و راهنما دارد.

روزهای زیادی سر و کارم شده بود با انسان هایی که لباسشان را هر روز به بوی دین عطرآگین می کنند اما دهانشان به گوشت مدار بردار دینی خود در هر ساعت و زمان به حقارت می رسد( البته هرچند از فضایشان دور شده ام اما ترکش هایشان هم چنان می رسد) و بسیاری را با این ظاهر نمایی و به مدد ابزار دین زیر فشار قرار می دهند و این درست مصداق همان صحبت گاندی بزرگ است.

دشمنی ستیزانه با حقیقت و تلاش سر جنگ دارند و پله های ترقی خود را تنها در تخریب دیگران و ظاهر سازی می بینند اما خداوندا خود می دانی حرف های سخت و صقیل زیادی شنیده و می شنوم و صبر پیشه کرده و صدای سکوتم تنها گوش خودم را کر کرده است.

صبح سیاست و پیشرفت عده ای هر روز از مشرق عمرعاص طلوع می کند و هر شب با جنون عبیدالله به شام می رسد، یا علی از تو می خواهم اگر نتوانسته ام از مریدان واقعی ات باشی مرا در ردیف سیاه لشکران سپاهت پذیرا باشی و جسارتم را به صبری زینبی آمیخته گردانی.

تمام شب را برای با طراوت ماندن وجود مردان حقیقت و جسارت دعا کردم آن هم در لحظاتی که شرشر باران از ناودان بی صبری ام می بارید، در سجاده نشسته بودم و کفش های منتظر در چارچوب در و کوله باری حرف برای گفتن داشتم و بغض بی انصافی ها با تماشای سایه ای آرام تر شد، انگار هنوز پشت شیشه سیاست پیشانی یک مرد می تپید.

پیشنهاد می شود:
بزم عشق/سفرنامه: قسمت سوم

تلاش کردن برای خود و جامعه، محکم و جسور بودن، شفاف و جدی بودن تبدیل به تبی شده است مثل یک زندگی جبری اما سرانگشتی بر روی شیشه های مات هنوز می نویسد، داد زدن ممنوع است.

و اما باید صدایی غرق در سکوت داشت زیرا ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند،بره های این حوالی گرگ می درند،سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها وحتی گاهی زنده ها آبروی مرده ها را می برند.

برای سیاست در شهر مردان تاریخ تعداد کمی مانده اند که مردم ، آینده و آبادانی شهر را زیر لب زمزمه می کنند و جان می گذارند برای ساختن دیواری  از جنس تکیه دادن شهر،حالا به راستی اگر فریاد هم بزنیم گوش شنوایی وجود ندارد.

خدایا دخلم با خرجم نمی خواند،کم آورده ام،دل من بیش از این ها به صبری که داده ای نیاز دارد،بدهکار قلبم شده ام، میدانم شرمنده ام نمی کنی، بازهم صبر می خواهم و سکوتی که بدون گفتن کلامی سخت بتواند تمام کاغذهای سفید این شهر را در راه رضای تو و برای آسایش مردم بنویسد.

اینجا عده ای دارند با خودمحوری بهار را رو به خزان آرزوهای دیگران هدایت می کنند، معبودا گذشته هایم را ببخش و عجز را از وجودم برای برداشتن قدم های بزرگ و موثر دور گردان.

کمرنگ می شویم هرچند در رسم رفاقت ما کمرنگی حرام است.