حسن آقا؛ ببین بچه‌هایت چه کردند!

این روزها وقتی خبر می‌رسد ‌موشک‌های «ایران ساخت» از هزاران کیلومتر آن طرف‌تر به هدف می‌خورند یاد وصیت‌نامه‌اش میوفتم؛ آن جمله معروف و آن آرزوی بزرگ. حسن آقا بلند شو ببین بچه‌هایت چه کردند. ببین موشک‌هایی که تو نطفه‌شان را بستی، حالا چطور از همه سامانه‌های دشمن می‌گذرند.
‌اینجا پادگان امیرالمؤمنین (ع) است؛ حوالی ملارد، پاییز ۱۳۹۰.عقربه‌های ساعت دارند به ۱۰:۳۰ شب نزدیک می‌شوند. سردار چفیه‌اش را مرتب می‌کند. چند دقیقه قبل نماز خوانده، الان دارد به سمت جایی می‌رود که محموله جدید رسیده است. بچه‌ها همه سر حالند. این روزها حال و هوای پادگان عجیب است.سردار همیشه می‌گفت: اگر شهید شدم، روی سنگ قبرم بنویسید: «اینجا قبر کسی است که می‌خواست اسرائیل را نابود کند» اما ۲۱ آبان!

برای وقتی اسرائیل نباشد!

لبنان، سال‌های ۶۶-۱۳۶۵ سردار می‌رود آنجا و به حزب‌الله یاد می‌دهد چطور موشک بزنند. آن موقع کسی فکرش را نمی‌کرد یک روز حزب‌الله بشود آن هیولایی که اسرائیل را به لرزه می‌اندازد. اما سردار می‌دانست. همیشه چند قدم جلوتر را می‌دید و باور داشت.می‌گفتند: «حسن آقا! این همه کار می‌کنی برای چی؟» می‌گفت: «برای وقتی که اسرائیل نباشد.»

یک نفر اینجا موشک بلد است

بیست و چند سال قبل از آن شب را ببینیم؛ جنگ تحمیلی! عراق مدام شهرهای ایران را موشک‌باران می‌کند. بچه ها در جبهه کلافه‌اند. بچه‌ها یعنی حاج حسن طهرانی مقدم و دوستانش. می‌گویند: «ما چرا جواب نمی‌دهیم؟»امام فرمان داده‌اند: سپاه باید سه بال داشته باشد. زمینی، دریایی، هوایی. حسن آقا می‌شود فرمانده واحد موشکی نیروی هوایی سپاه_سال ۱۳۶۲.آن سال‌ها کسی در ایران موشک بلد نبود. نه، یک نفر بلد بود. حسن آقا طهرانی مقدم.
جوانی ۲۸ ساله خالق وعده‌های صادق
یک روز می‌رود پیش محسن رضایی. می‌گوید: «ما باید موشک بسازیم.» آقا محسن نگاهش می‌کند. حسن ۲۸ سال بیشتر ندارد. اما چشم‌هایش چیز دیگری می‌گوید.
اولش با توپخانه شروع می‌کنند. توپ‌های ۱۳۰ میلی‌متری. بعد می‌روند سراغ خمپاره‌های دوربرد. بعد… بعدش دیگر موشک می‌شود.موشک!
نازعات، صاعقه، بعدی‌ها را که دیگر همه می‌شناسند. شهاب، قدر، سجیل؛ ‌ راستی سجیل قضیه‌اش با بقیه فرق می‌کرد. صحبت از سوخت جامد است. یعنی موشک همیشه آماده شلیک؛ یعنی دشمن دیگر نمی‌تواند بخوابد.

یک بچه یزدی پای کار حاج حسن تا شهادت

بیایید برگردیم به همان شب؛ ۲۱ آبان ماه سال ۱۳۹۰. سردار تازه از سوریه برگشته بود، آن شب رفت پادگان؛ رفت که محموله را ببیند. به بچه‌ها گفت: «دعا کنید شهید شوم.»انفجار همه چیز را تمام کرد. سردار آسمانی شد. ۱۷ نفر از بچه‌ها از جمله نخبه موشکی و بچه یزدی پای کار سردار طهرانی مقدم،‌ شهید «سیدرضا میرحسینی» هم رفت. همان جا، پادگان امیرالمؤمنین. حوالی ملارد محل پرواز شد.

رقص موشک‌های «ایران ساخت» در آسمان دنیا

روز تشییع. رهبر معظم انقلاب آمدند کنار پیکر شهید طهرانی مقدم؛ یک جمله گفتند که تمام ماجرا را توضیح می‌داد. فرمودند: «ایشان شخصاً یک تشکیلات بود.»یعنی چه؟ یعنی یک نفر به‌تنهایی یک دانشگاه بود؛ یک کارخانه بود؛ یک قرارگاه بود! بله آقاجان امروز که شما نیز به خیل سربازان شهید خود پیوسته‌اید در سال «سرمایه گذاری برای تولید» معنای این تشکیلات در آسمان دنیا شکوه تولیدات موشکی «ایران ساخت» را با اقتدار به رخ دشمنان اسلام می‌کشد.حالا برسیم به امروز. همین روزها که موشک‌های ایرانی از آسمان می‌گذرند و به قلب دشمن می‌خورند، یک جایی تو بهشت، سردار دارد نگاه می‌کند. لبخند می‌زند. همان لبخندی که همیشه می‌زد وقتی یک موشک جدید با موفقیت آزمایش می‌شد. راستی سردار یادت هست که ایران سال‌هاست تحریم است! عجب درو زدنی؛ ‌دمتان گرم!

داری تحقق آرزویت را تماشا می‌کنید؟خستگی‌ها در رفت؟

همان آرزویش را دارد با رفقای شهیدش با حاج احمد کاظمی، حاج‌قاسم و سردار حاجی‌زاده می‌بینند. همان که روی سنگ قبرش نوشتند. اینجا قبر کسی است که می‌خواست اسرائیل را نابود کند.و امروز… امروز آن نابودی دیگر یک حرف نیست. یک محاسبه است، یک معادله؛ یک گام؛ یک گام تا آن روز!سردار رفت؛ اما راه پر قدرت ادامه یافت، پدر موشکی ایران شهید شد. اما بچه‌هایش بزرگ با اقتدار و روزبه‌روز توانمندتر شدند. همان بچه‌هایی که حالا هر وقت موشکی پرتاب می‌شود، ته دلهاشان یادی می‌کنند از آن شب پاییزی؛ از آن شب ملارد. از آن شبی که پدر رفت تا بچه‌ها همیشه بیدار بمانند.
(Visited 1 times, 1 visits today)