آفرینش فدای یک لحظه سقایی ات

قدوم تو کربلا را بهشت کرد و خون تو نینوا را با ملکوت آشنا نمود وجودت معنای هستی و نگاهت تفسیر تابش خورشید است ما بهشتی جز زلف خونرنگ تو نمی شناسیم آزردگان و دلسوختگان را با قصر وحور و اشجار و انهار، چه کار نگاه لطف تو را با کائنات هم سودا نمی کنیم. […]

قدوم تو کربلا را بهشت کرد و خون تو نینوا را با ملکوت آشنا نمود
وجودت معنای هستی و نگاهت تفسیر تابش خورشید است
ما بهشتی جز زلف خونرنگ تو نمی شناسیم
آزردگان و دلسوختگان را با قصر وحور و اشجار و انهار، چه کار
نگاه لطف تو را با کائنات هم سودا نمی کنیم. چشمانت قبله ما و ابروانت محراب نماز ماست. گودال قتلگاهت کعبه است و ما حاجیان عشق توایم.

و عباس…
و ما ادریک ما العباس؟!
تمام آفرینش، فدای یک لحظه سقایی ات یا ابوفاضل
ای ماه بنی هاشم! ما عطشناک عشقیم؛ از علقمه مهربانی، صبوری و انسانیت به ما بنوشان!
حسین هم تشنه دیدار سیمای دلربای توست ای یاور هماره نور!

یا حسینا…
دلم را در میان قافله ات جا گذاشته ام و در لا بلای خیمه های دور از تو گرفتارم .
کی به مسیر تو می رسم تا از همین ابتدای جاده راه بیابان در پیش گیرم؟
درگیرم با خودم ،با احساسم مانده ام میان این درگیری . نمی دانم چه بگویم.
زبانم قفل می شود و مجرای اشک تنها راهگشای زبان قفل شده من است.
چگونه شرح دهم قدم به قدم با عشق آمدن به سرزمین آغشته با عطر حضورت را…


سال ها می گذرد و من حیرانم که با تو چه کرده آن معشوق ازلی که تو را این گونه به سوی خویش کشانده و هنوز پاسخی نیافتم . سخت است راه رسیدن. باید از هر عزیزی گذشت برای دیدار محبوب…و امروز وقتی اذان ظهر بر گلبانگ شهر زمزمه می شد قبض نهایی زیارت به مِهر تو مُهر خورد و باجه دار بانک ملی شعبه خیابان تیمسار فلاحی یزد چه برگ سبز ارزشمندی بی آنکه بداند در دلم غوغای رسیدن به بین الحرمین غوغا می کند را به من تحویل داد…روز سردی بود… بی پروا تا محل کار را به یادت ذکر عاشقی زمزمه کردم و یاری جستم که زائری لایق باشم.

آقای من حرف هایی که می زنم دست دارند، دست بلندی به سوی ایوان نجف، حرف هایی که می زنم، پا دارد، پاهای بی تابی که دلشان می خواهد برهنگی آن ها در بین الحرمین به زودی نقش ببندد.حرف هایی که می زنم چشم دارند، چشم هایی دوخته به آسمان رحمت خداوند که کاستی های مرا ندیده و لیاقت بارانی شدن را نصیبم کرده است.۱۱ روز تا تجربه عاشقانه ترین سجده بر زمین عشق و ایثار مانده است…باران…باران…باران وعده مهربانی خداست…و امروز نیز بعد از مدت ها از چشم آسمان شهر شبنمی بارید.