اجبار بر یک خواب عمیق

این سال ها در اوج خستگی و کارهای متعدد سعی کردم هرگز خواب آلود و گیج نشوم حتی شبانه هایم را عمیق پلک بر هم نگذاشتم تا هرگز نون از قلم جا نماند و همه چیز تازه بروید بر جان کاغذ های میهمان شده در اتاقم که از جنگل های نور تا اینجا را قدم […]

این سال ها در اوج خستگی و کارهای متعدد سعی کردم هرگز خواب آلود و گیج نشوم حتی شبانه هایم را عمیق پلک بر هم نگذاشتم تا هرگز نون از قلم جا نماند و همه چیز تازه بروید بر جان کاغذ های میهمان شده در اتاقم که از جنگل های نور تا اینجا را قدم زده اند.

سال هاست میهمانم،بی تعلق به هیچ کجای این دنیا و رها شده از وابستگی قلم به رکوع و سجود برخی بزرگ نماهای سخت پیمان،مطیع صاحب خانه بوده و مرید رهایی از بند دنیا و اما این روزها به سمت پا گذاشتن در یک خواب عمیق هدایت می شوم و مقاومت در برابر نا اهلی و نگاه بسته ماجرای کوبیدن میخ در سنگ است.

چند شب پیش کوهی را دیدم درخواب چشمه های اشک او جاری بود،جنگلی بود در آن خواب عمیق با طراوت،شاداب،من در آن وهم غم انگیز سکوت،شاعری را دیدم بیت اول را خواند،یک نفر گفت گمانم خبری در راه است وای بر حال تو ای دوست که بیدار شوی!

من در این حال فراری ز همه شک و دروغ ،ناگهان باورم را دیدم،راستی یادم نرود دیشب در خواب پدرم را دیدم؛گفت دختر حوس خواب عمیق است تو را؟یا یک اجبار است؟

بازهم خود خندید و جوابم را گفت:اهل خاموشی نیستی،خوب  می دانم من و دلم باز گرفت وای بر من که این روزها  به خواب در عمق نبودن محکومم.

امان از روزگار،هم چنان به خواب می زند خودش را بیداری…