هزار تولد خوب و یک …

اگر بی تفاوت باشیم سادۀ ساده از دست می روند همۀ آن چیزهایی که سخت سخت به دست آمده اند…!!! چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید هر سال حتی اگر در رویا باشد نیز یک روز را متفاوت و منحصر به فرد به جشن می نشینیم و شمعی برافروخته را با بازدم خود […]

اگر بی تفاوت باشیم

سادۀ ساده از دست می روند

همۀ آن چیزهایی که سخت سخت به دست آمده اند…!!! چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید

هر سال حتی اگر در رویا باشد نیز یک روز را متفاوت و منحصر به فرد به جشن می نشینیم و شمعی برافروخته را با بازدم خود خاموش می کنیم،نمی دانم به چه نشانه ای…به نشانه سالی که گذشت یا به یادآوری سال هایی که بدون ما خواهد گذشت…

از تمام عصرها، سنگ، آهن، کتابت و ارتباطات که بگذریم این روزها یا بهتر است بگویم همه روزها تمام عصرهای من دنیایی از فکر و احساس است و گاهی که مغزم به فراوانی دوست داشتن تن می دهد و هر روز تقابل برخی از انسان های اطرافم مرا بیشتر کلافه می کند با خود می گویم  تو را چه کار با عاشقی؟ بچسب به منافع روزگار و مثل بقیه زندگی کن…اما چه کنم که بنای این قلب تنها بر عشق گذاشته شده است و بی عشق شبی چارچوبش در هم خواهد شکست و آخرین صدایی که  از قلب شنیده می شود همان صدای فروریختن آوار خواهد بود…هر بار که دنیای جدیدی را می بینم و در میان آدم ها تجربه هایی سخت بر جانم سنگینی می کند، ایده هایی نوپا در ذهنم متولد می شوند تا بتوانم امتداد را دریابم…رو به دنیای آدم ها می نشینم و می گویم راستی می دانید: هر بار که احساس زیبایی را تجربه می کنیم،هر بار که یک دوستی تازه شکل می گیرد،ما متولد می شویم و گاهی در یک شب از غم بی احترامی به احساس لطیف و نگاه به راه مانده مان بارها و بارها می میریم… چنانکه گاهی مجبور می شویم هر بار که دنیا عوض می شود  همچنان باورهای ما ثابت بماند و امان از جهل در دوست داشتن!

هر بار که احساس های تلخ آرامش را از ما می ربایند، هر بار که پیمان یک دوستی خوب شکسته می شود، ما می میریم.

کاش هزار تولد خوب و تنها یک مرگ آرام داشته باشیم.

و ۲۹ سالگی…سال تمرین روز افزون، یادگیری هدفمند،مدیریت برنامه، صبر، سکوت بیشتر و عشق، عشق و عشق به زندگی

امروز ۲۸ مرداد ماه ۱۳۶۷ و تولدی دیگر است…۲۸ سالگی را که سال نقطه تحول نام گذاشتم و برایش چند سرفصل و برنامه تعریف کرده بودم به مدد مولا علی (ع)  و بنده نوازی پر مهر پروردگار که خود تمام روزهایم را لبریز عشق و رویش کرد مطابق برنامه و شاید بتوانم بگویم فراتر از آنچه هدفگذاری کرده بودم با تمام سختی هایش رقم خورد…البته سقوط های به سر و چشم در این مسیر هم کم نداشتم که امروز نگاهی به نتیجه انداخته و از آن ها می گذرم…چیزی به پایان ۲۸ نمانده بود که دوستانی ناب و معدود پیدا کردم و البته با تپش بیشتری در زاویه نگاه یک هنرمند مقیم شدم…عجب لذتی دارد…

پیشنهاد می شود:
مدیریت تعامل؛ كلید اقدام و عمل

اما در هر حال  باید دانست انسان موجودی بی نهایت در قدرت، اراده و توانمندی است که فاطمه شریفی نیز مثل تمام انسان های دیگر از این قاعده جدا نمی باشد بلکه همواره لطفی مضاعف از سوی پروردگار را به همراه دارد.امروز پایان همان ۲۸ سالگی شیرین است، بیست و هشت سالگی که با تمام سختی ها، تنهایی ها، کارشکنی های سیاسی و محدودیت های خانوادگی، انحصار طلبی ها،نگاه های محصور به چاپلوسی باز هم تا به امروز نقطه عطف زندگی من بود و امیدوارم در سال های بعد و تا آنجا که فرصت زندگی دارم روزهایی به مراتب بهتر از این سال را رقم بزنم زیرا خداوند همواره بخشنده و مهربان است

دیوارهای ساخته شده تا حدودی فرو ریخت، نشدنی ها، آرزوها، رویا ها و هدف ها تاحدودی محقق شد و آنچه بعد از این ۲۸ در ۲۸ های مرداد هر سال از عمرم  نتیجه گیری و کم و کاست آن ها برای سال بعد ارزیابی می شود بر همین ۲۸ بنا شده است و هر چند این روزها معادله سخت رسیدن به سلامت را پیش رو دارم اما امید هم چنان برای هر لحظه زنده و پایدار است.

برای من سالی که گذشت و به تولدی دوباره رسید ، فاز عملیات زیربنایی و خود سازی نام داشت و چه خوب است که بتوانم امروز بنویسم از تمام سال ها تا به امروز ۲۸ را موفق تر ساخته ام و  دیگر می توانم با این زمین آماده کاشت و نگاه به آسمان رحمتش وارد فاز دوم شوم! راستی خدایا اگر لطف و همراهی تو نبود من همان هیچ مانده بودم و این را خوب میدانم که جز لطف تو همراه و پشتوانه ای نداشته ام…تنهایی من تنها تو را دارد، رهایم مکن حتی اگر از این بنده کوچک ناسپاسی دیدی…اما تو خدایی، مهربان، بخشنده، وسیع…هوایم را داشته باش که بی هوایت نفسم سخت بالا می آید.