مگر می شود بهار بیاید و..

مگر می‌شود بهار بیاید و غمگین زمستانی نشوی که بی‌هیچ دست تکان دادنی گذشت از کنارت و رفت؟ غمگین گوله برف‌هایی که به هم پرتاب نکردیم و برف‌هایی که از روی بام خانه پایین نروفتیم. غمگین دست‌های یخ زده‌ای که فقط سوخت از سرما و چپید درجیب، ولی خیس نشد از برف… حالا باید فقط […]

مگر می‌شود بهار بیاید و غمگین زمستانی نشوی که بی‌هیچ دست تکان دادنی گذشت از کنارت و رفت؟ غمگین گوله برف‌هایی که به هم پرتاب نکردیم و برف‌هایی که از روی بام خانه پایین نروفتیم. غمگین دست‌های یخ زده‌ای که فقط سوخت از سرما و چپید درجیب، ولی خیس نشد از برف…
حالا باید فقط در انتظار روزهای تقویم بهاری بود. نه تقویمی‌که فصل‌هایش دارند با سرعت از هم سبقت می‌گیرند و خودشان را قاطی آن دیگری می‌کنند. مثل تابستان که دارد سر در می‌آورد ازبین این روزها…
فصل‌ها راهشان را گم کرده‌اند. از چه وقت؟ از همان روزی که آدم‌ها گم شدند، لای تقویم‌های کاری و امروزشان چیزی نبود جز شبیه دیروز. زمستان وقتی نیامد که من هر شب در انتظارش بودم و این دنیا هیچ چیز اگر به من بدهکار نباشد کم ِ کم اش ‌٢۴ ساعت بارش بی‌وقفه‌ی برف به من بدهکار است…

ایسنا./