مصاحبه ای با وزیر کار که هرگز تنظیم و چاپ نشد

تیتر اول زندگی: گاهی دل آدم چه گرم می شود به شنیده شدن،به یک لبخند، به یک استکان چای! روحیه پرسشگری یک روزنامه نگار در تمام ابعاد زندگی او جاری می شود مخصوصا اگر در حوزه های مختلف اجتماعی به فعالیت پرداخته و هر روز به معادله جدیدی برخورد کند.سال ها قبل کتاب و مقالاتی […]

تیتر اول زندگی:

گاهی دل آدم چه گرم می شود به شنیده شدن،به یک لبخند، به یک استکان چای!

روحیه پرسشگری یک روزنامه نگار در تمام ابعاد زندگی او جاری می شود مخصوصا اگر در حوزه های مختلف اجتماعی به فعالیت پرداخته و هر روز به معادله جدیدی برخورد کند.سال ها قبل کتاب و مقالاتی در حوزه های مختلف اجتماعی مطالعه می کردم و نام استادی در این عرصه برایم آشنا بود تا پس از اتمام تحصیل در اداره  کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی استان یزد مشغول شدم و جالب این که نویسنده کتاب معمای دولت مدنی،  وزیر این مجموعه وسیع و جاری در زندگی مردم بود.

همان روزهای اول دست به قلم شدم و به مدد پیشینه موجود و احترام به استادی که در یکی از اداره های شهرستانی اش مشغول به فعالیت بودم بیش از پیش به نگارش مقالات، یادداشت ها و تحلیل های خبری این حوزه پرداختم تا فکر بهره مندی از سرچشمۀ مصمم ، سختگوش و مهربانی ایران زمین در سرم افتاد.

برای یک جوان تازه کار و بدون هیچ رابطه اجتماعی و سیاسی خاص، پیدا کردن تلفن تماس وزیر کار آسانی نبود و به هر حال این جست و جوها بی نتیجه ماند تا در سفر دولت تدبیر و امید به یزد که در اسفند ماه ۹۴ انجام شد بعد از دو سال انتظار فرصتی بزرگ برای این ملاقات و آشنایی پیش رو می دیدم و در سامانه ارتباطات مردمی سفر نیز مسولیت گرفته و مشغول شدم و با خود می گفتم حتما می توانم یک مصاحبه خوب از دیدار با ایشان تنظیم کنم.

«دکتر علی ربیعی» وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی در این سفر به  شهرستان بافق می رفت و باز هم با اینکه در بطن ماجرای برنامه ریزی سفر به استان بودم، پوشش خبری به من سپرده شد و  در کنار سیستم اداره برای پوشش خبری سفر مشغول شدم.این جا ماندن و منتظر بودن صفحۀ روزنامه ای که در آن نیز مشغول به کار بودم برای یک مصاحبه اختصاصی با آقای وزیر عزم مرا جدی تر کرد.راه های ارتباطی را به خوبی پیدا نمی کردم و خلاصه به هر دری که توانستم این خواسته را رساندم و از این تلفن به تلفن دیگر  و راهی پیدا نمی شد.بارها سایت وزارت خانه را رصد می کردم و تنها چیزی که برایم در سایت آشنا بود اخبار استانی که توسط خودم نوشته می شد و راهی به ذهنم نمی رسید جز چند باری پیام دادن از قسمت ارتباط مستقیم با وزیر که به شکل های مختلف درخواست ملاقات می فرستادم.

دیدار با اقشار آسیب دیده اجتماعی، مهربانی ها، مردم داری ها و تلاش ها هر روز مرا مشتاق تر می کرد و سوالات بیشتری برای این مصاحبه روی کاغذ می آوردم. پایان سال رسید و  هنوز سوالات روی کاغد من بی جواب  و صفحه روزنامه در انتظار مانده بود.

۱۴ فروردین ۹۵ بود که با خودم گفتم شاید نتیجه ای حاصل شود،بیا و پیام تبریک و درخواست ملاقاتی در صفحه فضای مجازی آقای دکتر علی ربیعی بنویس، متن و یادداشت کوتاهی نوشتم و شب بود و قبل خواب مشغول چک کردن تلفن همراه بودم که جوابی در صفحه تلفن مرا میخکوب کرد.نوشته شده بود سلام و سپاس لطفا شماره تماس بگذارید.

بلند در منزل فریاد زدم جواب داد، جواب داد.اما باز هم می گفتم شاید این صفحه وزیر نباشد و این ها…۱۶ فروردین صدای اذان در اداره بلند بود که تلفن همراه من زنگ خورد و فردی گفت از دفتر آقای دکتر ربیعی تماس می گیرم ایشان گفته اند برای شما وقت ملاقات بگذارم و فردا ساعت یک ربع به ده صبح ساختمان تلاش باشید، من هیجان زده شدم و گفتم من تهران نیستم و ایشان گفت دوباره با شما تماس می گیرم و باز چند دقیقه بعد تماس گرفتند و  من فقط می گفتم هر جور باشه میام تهران تو رو خدا وقت ملاقات منو کنسل نکنید و خلاصه گفتند فردا بیا ساختمان تلاش و آدرسی به من دادند.از اداره مرخصی گرفتم و سریع آمدم منزل دلم می خواست در مسیر به همه بگویم که این اتفاق افتاده است و شادی ام را به منزل آوردم سریع کمی وسایل داخل کیف و  با اتوبوس به سمت تهران حرکت کردم.

هنوز باورم نمی شد و در راه بارها ده ها سئوال نوشتم و و مرتب حرف هایم را در ذهن پس و پیش می کردم، خواب به چشم نمی آمد و تهران برای من شهری نا آشنا بود و فقط نگران بودم به آن ساعت ملاقات دیر برسم.هیچ چیز از انتظار و ۸ ساعت نگاه به راه رسیدن سخت تر نبود.به تهران رسیدم و آدرس پرسان ۷ و نیم صبح به ورودی مجموعه تلاش رسیده و نفسی راحت کشیدم.مرتب این خیابان را قدم می زند تا زمان بگذرد و هر ماشینی  که به سمت ورودی مجموعه می رفت، چشم تیز می کردم که آقای وزیر باشد.روی صندلی های سنگی جلوی مجتمع تلاش نشستم، هوا کمی سرد بود و من با ساک دستی و در شهری غریب فقط انتظار را زمزمه می کردم و کاغذهایم را مرور، از هیجان شام و صبحانه نخورده بودم و  تا ساعت نه و نیم چندین بار این خیابان را قدم زدم.خلاصه جرات زمان رفتن به سمت نگهبانی فرا رسید، ذهنم پر بود از تشریفات، پر از محدودیت ورود، پر از اینکه اتاق یک وزیر چگونه است و من باید چگونه باشم وحتی چگونه سوالاتم را بپرسم.

تلفن ها هماهنگ شد و خلاصه رفتم داخل مجموعه و با راهنمایی ها به اتاقی که آدرس دادند رسیدم…در دلم غوغا بود و چشمانم پر از ذوق رسیدن.با راهنمایی مسئول دفتر ایشان جلوی در اتاقی نشستم و پر از ترس بودم که اخر اینجا این همه کار و برنامه و شاید هیچ گوشی برای حرف های تو نباشد.

هنوز به ساعت ملاقات من مانده بود که در اتاق باز شد، دکتر ربیعی بیرون آمد و من هیجان زده فقط گفتم سلام و اولین پاسخ، سلام دخترم بیا داخل ببینم چه می گویی و این همه درخواست ملاقات فرستادی.با اجازه خود ایشان وارد اتاق ملاقات شدم و گل های مهربانی در اتاق فرش شد آنقدر صمیمی ، آن قدر متواضع و آن قدر بزرگ منش که راحت خودم را معرفی، بحث ها و سوالتم را مطرح کردم، همه چیز ساده تر از آنچه حتی در  دیدار با مدیران میانی استان تجربه کرده بودم پیش می رفت.

پیشنهاد می شود:
شناخت یا شعار؟ گردشگری شاهرگ اقتصادی و فرهنگی یزد

می خندید، خسته و در دست هایش فکر باز کردن بسیاری از گره های اجتماع بی تابی می کرد اما با جان و دل پذیرای من شده بود، هنوز باور نمی کردم که این دیدار برای یک روزنامه نگار جوان میسر شده است برای تلاش های کوچک من کف زد و دنیاییم رنگ دیگری شد به نوشته های پر کم و کاست من بارها آفرین گفت و  این شد که از آن روز  چون عشق و باوری وسیع به قلمم هدیه شده بود جور دیگر می نویسم.

در پایان چند نسخه از روزنامه هایی که کار می کردم  و کاسه سفالی که در کیف داشتم را به عنوان ظرف غصه های وزیر مردمی پیشکش کردم ، هدیه من هم مثل خودم کم بود اما مرد تدبیر به وسعت دنیا پذیرا شد، حرف هایم زیاد و نگاه های پدرانه او غروری برای سعادت این دیدار به من می بخشید، دیگر سوالات را روی زمین گذاشته بودم  فقط درس تلاش و اخلاق یاد می گرفتم و در پایان سخن بودیم که یک تیم  ملاقات وارد اتاق  آقای دکتر ربیعی شدند و من هم بی خبر و ناشناخته احوال پرسی کردم و آقای وزیر به شیوه پر مهری مرا معرفی کرد و گفت خانم فاطمه شریفی یکی از دوستان من است و کوچکی مرا با این جمله پنهان کرد.بعد متوجه شدم آقای محمد تقی حسینی قائم مقام وزیر محترم در امور بین الملل  و همکاران وارد اتاق شده بودند و در آغاز آن جلسه چند نفره دیدار ناب رو به پایان بود، آقای حسینی نیز با تواضع بی نظیری مهروزی نمودند و این دیدار با جملۀ آقای ربیعی به من که : درود بر تلاش های تو که زندگی ات را به شیوه تعاون سامان بخشیدی و نتایج خوبی را محقق ساخته ای و از آن وسیع تر که مدرسه تا مدرسه دوستت دارم پایان یافت.دنیایم رنگ دیگری شد و دیگر سوالات مصاحبه در درس های خوب دولت مرد مهربانی گم شد و تصمیم گرفتم این بار مصاحبه ننویسم و این دیدار را سرمشق کار و زندگی ام قرار دهم، از آن روز تصمیم گرفتم مهربان تر باشم.

بیرون از اتاق آمدم و بر این همه ادب، همدلی، جوان باوری سر احترام فرود آوردم و چمدان به دست جویای بلیط برگشت شدم و تمام آن جلسه را تا صبح روز بعد و رسیدن به خانه به عنوان یک درس مهم مرور کردم.

این دیدار را کلاس درسی می دانم برای حقیقت انسانیت و اخلاق، این دیدار کلاس مهرورزی بود کلاس باور داشتن و تلاش کردن و الگو گرفتن از رفتاری مردمی که مرا امیدوار تر به میدان تلاش فراخواند. روزها می گذشت موفقیت های خوبی بر اساس باور و منش وزیر و دولت مردی که تواضع را روی میز زندگی من گذاشته بود رقم می خورد و  بعدها تنها مقالات و سایر نوشته هایم را از طریق ایمیل به اطلاع ایشان می رساندم.موفق شده بودم دو کار پژوهشی در حوزه تعاون به انجام برسانم که…

او بسیار خوب می نویسد

هفته تعاون رسید و با اینکه من در نهاد دیگری مشغول بودم زمزمه سفر وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی در شهر یزد پیچیده بود روز سفر که مشخص شد من در اتاق اخبار استانداری به اتفاق دوستانم مسول پوشش خبری سفر وزیر شدیم و با خود گفتم اینبار محال است که بتوانی برای عرض ادب خدمت ایشان بروی و دنیایی جدید را برای انسانیت تجربه کنی، اصلا مگر می شود با این همه مشغله تو به عنوان یک فعال مطبوعاتی در ذهن ایشان باقی مانده باشی.

به لطف خداوند ۱۷ شهریورماه ۹۵ پوشش خبری جشنواره تعاونی های برتر به من سپرده شد و به محل برگزاری جشنواره رفتم. در جلوی در ورودی بار دیگر آقای دکتر ربیعی را دیدم و سلام کردم.ایشان پاسخ دادند سلام، حالت خوب است؟ خواهرانت خوبند؟ و  من بعد از پاسخ باز مرور می کردم کمالات و مهربانی به ذهن سپرده ایشان را از دیدار اول که چه خوب فارغ از جوانی و کوچک بودن باز هم برای مهرورزی تصویری را به ذهن سپرده اند.چه دید و بازدید زیبایی را خداوند نصیب کرده بود.با تیم همراه شدم و پس از پوشش خبری به فرودگاه بین المللی شهید صدوقی رفتیم در سالن تشریفات فرودگاه مشغول صحبت با دو نفر از مدیران بودم که از آن سوی سالن آقای وزیر اشاره کردند و گفتند:” او بسیار خوب می نویسد ” و باز دریایی از مهر جاری شد به سمت ایشان رفتم و قطعه شعری را برایشان خواندم، لبخند مهر جاری و باز هم خستگی یک سفر فشرده را در چشم پنهان می کرد و تنها در پایان سروده تدبیر بهار که برای ایشان قرائت کردم به من گفتند: آفرین و موفق باشی.و این سخن و جوان باوری آقای دکتر علی ربیعی مسولیت مرا برای تمرین بهتر نوشتن روز به روز بیشتر می کند.

و این جمله آقای دکتر علی ربیعی در این سفر به یزد برای من  بزرگترین سر لوحه شد: « ما امروز در اجتماع به تعاون ذهنی به معنای کمک کردن، اعتماد و عشق به هم نوع نیاز داریم ».

فاطمه شریفی/یزد/ شهریورماه ۹۵