دلتنگ که می شوم

جان جانان دلم که برایت تنگ می شود، بغض هایم را به ابرها می دهم و قلبم را تنها از نام تو پر می کنم!باران که ببارد آواز قلبم شنیدنی می شود و زمزمه نامت تپش این زندگی را چندین برابر می کند.به جنون کشیده می شوم وقتی در تکرار کوتاه یک دیدار ” ساعت […]

جان جانان دلم که برایت تنگ می شود، بغض هایم را به ابرها می دهم و قلبم را تنها از نام تو پر می کنم!باران که ببارد آواز قلبم شنیدنی می شود و زمزمه نامت تپش این زندگی را چندین برابر می کند.به جنون کشیده می شوم وقتی در تکرار کوتاه یک دیدار ” ساعت ” لحظه رفتن را به رخم می کشد! کاش لحظات با تو بودن ساعت نداشت، نمی گذشت و مدام تکرار می شد… راستی تمام همین روزهایی که ساعت به دست دارم دلم بیشتر تنگ می شود برای تو.

می دانم که هستی،می دانم که تا همیشه هستی، می دانم که در همین لحظه نیز در کنارم نشسته ای و خیره به نوشته هایم نوازشم می کنی اما چه کنم که هر دیدار مرا تشنه تر می کند و هر ضربان بی تاب تر!

با تو عهدی می بندم ناگسستنی و ماندگار!!! قلبم را به تو هدیه می دهم به تو که سرتا پای وجودت را ذره ذره دوست دارم و از دوست داشتن مهم تر برایش احترام و منزلت قائلم.به تو که روحت را ، سرشتت را، عصاره وجودت را می پرستم و به آن عمیقا معتقدم!

ای عزیز ستودنی!

مهربان ماندنی!

نازنین خواستنی!

بدان و فراموش نکن، در همین حوالی باش که من تو را هیچ کجا تنها نخواهم گذاشت و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد، مطمئن باش و به سخت ترین امتحان ها امتحانم کن! تا این جای دلنوشته قلم خورده بود که ندا آمد شریفی هیجان هایت را کنترل کن،زیاد هیجان زده می شوی و من را بگو که انگار از تمام ارتفاع عشق به سوی زمین پرتاب شدم و صورتم به خاک نشست!!!

پیشنهاد می شود:
بخواب آروم بخواب...

این هم به روی چشم! هیجان را می شود در درون خفه کرد، می شود نگفت، می شود بی نام نوشت… اما انصاف به خرج بده… عشق را نمی شود! یاد دیالوگ یک فیلم افتادم که می گفت: ” کاش دو نفر بودم یکی کنار تو راه می رفت و لبخند می زد، آن یکی دورتر می ایستاد نگاهمان می کرد و از ذوقش جیغ می کشید! ” و انگار من به  تنهایی یک نفر باید برم گوشه ای سر به مُهر ایستاده و از دور زمزمه ات کنم که صدای حرف هایم آرامش و حدود فکری ات را برهم نزد…چشم دیگر هیجان زده نمی شوم!!! یادم بماند از این به بعد دلتنگ که شدم باز همان سکوت ۲۸ ساله ای که کوله باری از عاشقانه های مبحوس را به همراه دارد در ۲۹ سالگی تکرار کنم زیرا فرمان از سوی صاحب عشق است و اهل نافرمانی به این درگاه نیستم.

از تو به یک اشارت از ما به سر دویدن!!!

دیگه اینجا کمتر می نویسم و میرم سراغ همون دفتری که فقط خودم ازش خبر دارم و سر به گریبان به جانش قلم می زنم و تک تک سلول های این وجود که خیمه زده در عشق هستند را تمرین میدهم تا ورزیده بمانند به اصل محبت و یاد بگیرند سکوت دوباره را.

می خواستم این بار آخر نوشته ام چیزی بگویم که این هم برخواسته از هیجان یک دل ساده و عاشقه است…سکوت…سکوت …سکوت و دیگر برای نوشتن جمله آخر که نفسم را بریده باید برم به همان دفتر تنهایی هایم رجوع کنم…یا علی