حکایت من

حکایت من، حکایت آن دلی است که عاشق دریا است، اما قایقی ندارد دلباخته سفر است و هیچ وقت همسفری ندارد حکایت گلویی است که از فراق زجر می کشد و جرات ضجه زدن ندارد و از همه مهم تر نفس می کشد بی آنکه همنفسی داشته باشد دیگر دفترم لبریز شده از احساسات بدون […]

حکایت من، حکایت آن دلی است که عاشق دریا است، اما قایقی ندارد

دلباخته سفر است و هیچ وقت همسفری ندارد

حکایت گلویی است که از فراق زجر می کشد و جرات ضجه زدن ندارد

و از همه مهم تر

نفس می کشد بی آنکه همنفسی داشته باشد

دیگر دفترم لبریز شده از احساسات بدون ظرف

فکر کنم آسمان دیشب آخرین حرفم را به تو شنیده است

“یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت”

و من

سفر تو را در قاب تنهایی خاطراتم میخکوب می کنم

بدان انتظارِ داشتن تو، حتی برای لحظه ای به تمام یک عمر تنهایی ام می ارزید

تک ستاره شب های بی فانوسم شده بودی برای سال هایی که از خدا تکه ای نور طلب کرده بودم

مهتاب می سوزد تا ابد در این رفتن بی سر و صدا که برای تو جشنی به همراه دارد و برای من…

این روزهای آخر هم می گفتی می ترسم تو بروی

اما ببین که من هستم… هنوز همین جا…اگر چه تو مسافری

به فکر این سوختن نباش خوب می دانی من از تبار سوختنم

و این برای تو تنها صدای کوچ تبلور زندگی من است

راستی خوشبختی ات مبارک!